خرید بک لینک

در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «بالاخره بعد از 1.5 سال تلاش بی وقفه تموم شد» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

تموم شد. این دفعه واقعا تموم شد ولی ساختاری که راحت قابل توسعه باشه.آماده برای نسخه های بعد.

اما کمر دردم. راستش انقدر سردردم و سرم گرفته که انگار خستگی این 1.5 سال همه باهم اومده سراغم.

خیلی چیزا میشه ساخت و خیلی کارا میشه کرد ولی یاد گرفتم بعضی اوقات باید مسیر رو برای ادم های دیگه هم بذاری و فقط در تخصص خودت بهترین باشی.

راستش از شدت سردرد چشمان خشگم رو که حرکت میدادم سرگیجه میگرفتم. نوشتن حتی در اینجا واسم اینقدر سخت بود که ترجیح دادم قبلش کمی ریلکس کنم.

اومد سراغم، کسی که ماه ها یا سال ها نیومده بود. یه صدای آشنا که شاید اخرین بار 18 سالم بود حسش میکردم. اون خود من بود، خود واقعیم. باهاش حرف زدم و بهش گفتم باورت میشه تموم شد؟ بعد به خدا گفتم کاری که باید میکردم رو کردم؟ کافیه خدا؟ مسیر رو درست اومدم؟

صداش کردم، مثل قبل. مثل زمانی که در دفتر خاطراتم صداش میکردم قبل از بزرگترین استرس هام، اونطوری صدا کردنش دلم رو آروم تر میکرد. اما بعد از یه بار صدا کردنش یه لحظه به خودم گفتم واستا! شاید خدا نخواد اینطوری صداش کنم! شاید بخواد یه جور دیگه بگم. راستی چی صداش کنم که تو این لحظات حساس زندگیم بهتر باشه؟

با خودم گفتم صداش میکنم کسی که همه چیز من رو دیده کسی که تمام لحظات این 1.5 سال و سختی هارو دیده کسی که به ما فرصت زندگی کردن داده و کسی که همیشه کنارم بوده. وقتی اینطوری صداش کردم حس بهتری گرفتم. نخواستم مثل خیلیا که نفهمیدنش صداش کنم نخواستم مثل اون آدمایی که بخاطر بهشت و حوریاش میخوانش ستایشش کنم. شاید بهتر بود همون خدارو اونطور که روحم باهاش نزدیک تر هست صدا میکردم. منم همین کارو کردم.

هی ایزد...

من دیگه اون پسر 18 ساله نیستم. حتی اون پسر دو سال قبل هم نیستم. هی ایزد...

درست کردن چیزی که برای نسل های بعد منقعت داشته باشه، درست کردن چیزی که درمان درد عده ای باشه کافی بود؟ دیدی چقدر سخت بود؟ دیدی چقدر تو خواب کد مینوشتم؟ دیدی خیلی از کدهام به جز تجربه عایدی ای نداشت؟ خدایا ولی دیدی تموم شد و بلافاصله اون پسر 18 ساله اومد به سراغم؟ چرا برگشت؟ پس چرا با حرف زدن باهاش گریه شدم؟ چرا دلم خواست تو چشماش نگاه کنم و بگم بهت افتخار میکنم که به اینجا رسوندی خودت رو.

خدایا یادته چه شب هایی بود که از 20 تا 4 صبح فقط به خودم میپیچیدم؟ یادته تنها راه راحت کردن خودم رو خودکشی میدیدم؟ یادته چقدر حس بی ارزشی میکردم یادته عذاب وجدانم؟ خدایا من کجا رسیدم؟ الان کجام؟ جایی که قرار جلوی تجربه مشابهش رو برای صدها نفر بگیرم یا هزاران نفر؟

میتونم؟ کمکم میدی؟ میتونم ازت بخوام که هنوز دستم رو ول نکنی؟ بذار ادامه بدم. هنوز فرصت برای زندگی هست و خودت میدونی میخوام به جای خواهران و برادرانم زندگی کنم. اونقدر که وقتی ابجیا و داداشا بهم نگاه میکنن بگن آفرین. وقتی نگاهم میکنن کنارم باشن و دستم رو دراز کنم تا همشون رو بغل کنم. دوست دارم بهم بگن یه پسر تو سن کم بهش رسید، داره آباد میکنه جایی که مارو ازش جدا کردن. داره غرور رو به پدر خانواده و عزت نفس رو به مادر و انگیزه رو به پسر و امنیت رو به دختر خانواده ها برمیگردونه.

خدایا میشه فقط یه بار دیگه ببینم؟ میشه اونجارو ببینم؟ میخوام مطمئن شم حواسشون هست. بهش نیاز دارم یا نه رو تو میدونی ولی ازت میخوام یک بار دیگه تجربه کنم. از بالا خودم رو ببینم، فقط یک بار؟ ببینم که زمین هنوز جای آدم های درست. ببینم مردم این خاک خوشحالن ببینم آرامش دارن ببینم که در جهان فقط علم رو به کشورهای دیگه صادر نکنن بلکه در خاک خودشون ازشون حمایت شه.

خدایا میشه راه بعد رو بهم نشون بدی؟ میشه همونقدر زود مثل قبل جوابم رو در مسیرم بذاری؟ میشه منو به هدفم مایل کنی؟ میشه مسیری رو برام روشن کنی که از استعداد و ظرفیت هام استفاده کنم؟ میشه مسیری باشه که در نبودنم باعث ذوقم بشه؟ میشه مسیری باشه که استرس رو از زندگی ها دور کنه؟ میشه باعث خوشحالی و رضایت بچه ها و خانواده ها شه؟

اینا برای تو سخت نیست میدونم، ولی شاید تو این مرحله حتی بیشتر از مرحله قبل بهت نیاز داشته باشم. فقط هرجا که سخت شده مثل قبل رهام نکن. من پسر 18 ساله ای رو دیدم که بهش افتخار کردم که ادامه داد. میخوام ده سال بعد امسالم رو ببینم و بهش افتخار کنم که ادامه داد.

میخوام پشت پنجره ای که رو به حیاط موسسه هست قدم بزنم و بیرون رو تماشا کنم. میخوام روی میز کارم پر از موفقیت بچه هایی باشه که مسیرشون رو پیدا کردن و بهترین آموزش هارو میبینن. میخوام وقتی ایمیل رو باز میکنم پیام های تشکر ببینم. دوست دارم حسشون کنم مثل وقتی که برای اولین بار شنیدم از کسی که صدام میکرد "استاد". مثل وقتی که نوتیفکیشن تلگرامم دعای خیر یکی از دانشجوهام به حال خانوادم بود. میخوام وقتی یکی از دانشجوهام ازدواج میکنه از اولین کسایی باشم که خبرش رو با شوق بهم میگه بدون اینکه اینترنت قطع شه. میخوام تو محوطه دانشگاه قدم بزنم بدون اینکه نگران دریافت حقوقم باشم، بین بچه ها علاقه مند هارو جدا کنم و استعدادشون رو تقویت کنم. میخوام وقتی وسایلم رو از روی میز کلاس جمع میکنم تو چهره بچه ها خستگی نبینم. میخوام وقتی درس تموم میشه دردی از دردهاشون رو درمان کرده باشه. دوست دارم دیدن ماشینم واسشون انگیزه پیشرفت باشه. دوست دارم ببینن که با درست کار کردن هم میشه بهتر از خیلی از خلافکار ها بود میشه شب رو راحت خوابید و در تجمل بود. میشه مجلل بود و کمک کرد، درسته؟

خدایا تمام چیزی که گفتم رو تو باور داری؟ آخه خودت اینارو تو ذهن من گذشتی و استعدادش رو پرورش دادی. خودت مسیر زندگیم رو طوری چیدی که با دوستام متفاوت باشم. تو جوری چیدی که روزها و ماه ها بتونم مشتاقانه بیخوابی بکشم. تو بهم انگیزه ای دادی که درد جامعه دوا کنم. تو بهم مرگ رو نشون دادی. تو بهم گفتی معنی زندگی چیه تو در کنارم بودی و در دوران سخت دوستانی رو در کنارم قرار دادی که از درد روحی با خودکشی خلاص نشم. تو بهم یاد دادی تحمل کنم و ادامه بدم. تو بهم یاد دادی حتی در بدترین شرایط میشه ادامه داد حتی در بیخوابی ها. حتی وقتی یکی از نزدیک ترین عزیزانت از درد سرطانش از زندگی خسته شه ادامه بدم.

من خستم خیلی خسته. گاهی وقتا اینقدر خسته که حس میکنم باید هفته ها استراحت مطلق کنم. من خستم از مزاحمت های شبانه دخترای کشورم. خستم از بیکاری ها و گم شدن پسرهای وطنم. خستم از عده ای که فقط دعا میکنند و کاری نه. خستم از بی سوادان مدعیان دانش. خستم از کسانی که شرافت رو به ناچیزی فروختند. خستم از خانواده هایی که ارزش هارو به مدرک تحصیلی میبینن و خستم که هنوز عده ای فکر میکنند با صبر کردن همه چیز حل میشه.

من خستم ولی با این خستگی باید ادامه بدم یا درستش میکنی؟ من خودم رو آماده کردم. برای ثبت اختراعم برای ثبت کشفم برای طرح هایی که شرکت های کوچک استارتاپی بدون هیچ ریسکی در کنار انگیزه ای مردمی در جهت منافع شخصی مردم رشد کنند. من با زمان بازی کردم. من آمادم تا چیزهایی که دنیا بهش نپرداخته رو پایه ریزی کنم. اما همه چیز در زمان خودش. نمیخوام طرح هام به نام کس دیگه ثبت شه اما نمیخوام به تعویق بیفته. امیدوارم درست زمان بازسازی به کار بیان و اون موقع که دوباره به منشور سازمان ملل افتخار میکنیم و درونم حسش میکنم.

خدایا. پس مسیر هنوز دراز. خدایا فقط کنارم باش همین کافیه. فقط از حواشی دور نگهم دار

دوستت دارم خدایی که سختی های همه آدمارو میبینی :)

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 11:47

صفحه بندی