خرید بک لینک

این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «دلی» تهیه شده است و مهم‌ترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

دلم واس بعضیا تنگ شده.

اونایی که خاموش پست هارو میخوندن و انرژی مثبت میدادن انگار بعد از دی ماه دیگه پیداشون نیست.

بهای چی رو داریم میدیم؟

نمیدونم...

اما میخوام روحم رو شیمی درمانی کنم.

از تمام آدمایی که داخلش شدن، افکارهای مسموم و دیدگاه های غلطی که جز ضرر چیزی برام نداشتن.

دارم میرم واسه یه جا مصاحبه که میتونن از این فرصت استقبال کنن تا زیرساخت های کشور رو نسل توانمند جوان اصلاح کنن. اما من برای این کار افریده نشدم. من برای انجام کارهای سطحی نیستم و با این حال از اینکه بتونم روی زندگی خیلیا اثر بذارم خوشحال میشم.

برای مصاحبه هایی که همه خودشون رو میکشن تا آماده بشن من حتی یک خط هم مطالعه نکردم. هرچی که میدونم از نگرش و علم درونی من هست و بس. خیلی زشته عصر هوش مصنوعی بخوایم به توانایی های پایه ای تکیه کنیم درحالی که هوش مصنوعی و نرم افزارهای حرفه ای میتونن کار یک تیم متخصص رو دقیق تر در کسری از ثانیه از صفر تا صد انجام بدن.

بگذریم...

یه بخش از این پست رو اختصاص میدم با خودم:

دیدی چیشد؟ دیدی همچی عوض شد؟ دیدی دوباره معنای جدید زندگی داره برمیگرده اما متفاوت تر از همیشه؟ دیدی خدای دلت رو بهتر و عمیق تر داری حسش میکنی بعد از سالها دوری؟ میبینی چه آرامشی داره؟ این روزا روح درونت نزدیک تر به کسایی هست که به خدا و انسانیت نزدیک ترن. این آرامش از کجا میاد؟ شاید همون چهل هزار نفر شایدم 340 هزار نفر.

راستی عجیبه چرا اون عشق نوجوانی رو دیگه تجربه نمیگنم. عجیب تر اینکه هنوز هم سن و سالهام به فکر دختر و خوشی و پارتی هستن. من کجام؟ حتی امشب که در مهمانی فامیلی بودیم و شوهر عمم سعی کرد با طعنه به من بزنه ولی چطور جوابی شنید؟ توقعش هم نداشت اینطوری بخوره تو حالش. دنیاشون واسم خیلی جالبه...

اونجایی که عموم پشت سرم تعریف میکرد رو به یاد میارم. آره خیلی عوض شدم با اینکه خیلی وقت ندیده بودمتون و خیلی عوض شدم. یه پسر شوخ یه پسر متین یه پسر که حرفهای بقیه رو جدی نمیگیره.

نه با کتاب خوندن به اینجا رسیدم و نه با دوره آموزشی دیدن و روانشناسی زرد. شاید چیزهایی تجربه شدن که تجربه نویسنده کتابهاست. هر کتاب تجربیات یک نفر یا عده ای هست و از زندگی من هم میشه کتاب نوشت.

روزی که برای خودم هستم. ورزش میکنم و به آدم ها فرصت شکوفا شدن استعدادشون رو میدم. روزی که تمام آدم های تنبل زندگیم حذف میکنم و حتی دو دقیقه هم برای شنیدن حرفهای بی ارزش آدم های سطحی از عمرم نمیزنم، اون روز رو دوست دارم.

الان کجام؟ اوه جای خاصی نیستم. نه عزیزم هیچ جای خاصی نیستم و فقط خودم میدونم چه نخبه ای هستم چون کاری که میکنم رو هیچکس درک نمیکنه و کسایی که تو این کار هستن وقتی من رو میبینن یا غبطه میخورن یا حسادت.

تا با هر دختری حرف میزنیم حس اعتماد و صمیمیتش اوج میگیره و یا میره تو دایره رفیق ها یا کلا حذف میشه.

تا با هر پسری حرف میزنیم بحث میرسه به تخصص و استفاده از تجارب و مشاوره.

تا با سن بالاتر ها سر یک میز مینشینیم پسری رو میبینن که کم حرف و دقیق. چه میخواد دستمال اوردن برای مهمان ها باشه وقتی که دارن میوه میخورن. چه میخواد صندلی اوردن برای مادربزرگ که داخل جمع همه صندلی ها پر شدن و کسی حواسش نیست.

پسری که تا چند ماه پیش حتی از خیابون رد نمیشد، ترسیده بود از رانندگی بقیه حالا خودش هروقت بخواد ماشین برمیداره و هرجای این شهر رو طی میکنه. دوستایی رو ملاقات میکنه که حتی خانواده اش هم نمیشناسن. اتفاقاتی رو تجربه میکنه دخترهایی رو میبینه که هیچ جایی در زندگیش جز تجربه از اشتباهات نداره. پسری که اشتباهات رو دید و دید آدم اشتباهات نیست.

همین کافیه که به خودم افتخار کنم. همین کافیه که در مسیری که میخوام باشم. حتی اگر بارها بخاطر مسیرم سرزنش شم واسم مهم نیست. حتی اگر آدم های بی سواد در این مسیر بخاطر حمایت خانواده دزدشون به ظاهر بالاتر به نظر برسن و حرفه ای تر. واسم مهم نیست چون فقط من میدونم چی میخوام و هدف چیه. حتی اگر مادرم بارها سرزنشم کنه، حتی اگر من رو با بچه های همکاراش مقایسه کنه حتی اگر تو این سن بخواد من رو با پسری که میره سر کار و شیشه پاک میکنه یا شاگردی میکنه مقایسه کنه واسم مهم نیست.

من زندگی اونهارو نمیپسندم و هیچ وقت نمیخوام یک بار زندگی کردنم رو بیهوده بگذرونم.

دیگه چیزی نمونده. هیچی نمونده و همچی تموم میشه. فقط باید صبور بود و نتیجه رو دید. مثل کشاورزی که کاشته و حالا کاری برای انجام نداره، من هم منتظرم تا بذرهام جوانه بدن. فصل برداشت که برسه میشه ازش یک شهر رو سیر کرد. اون روز که همه متوجه میشن چی کاشته بودم.

مرسی خدا، مرسی خودم

برچسب: نویسنده: marimari تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 11:47

صفحه بندی